طاهری پناه
دانش آموز موسسه فرهنگی راه شایستگان (نهم)
لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ
لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ
آخرین ارسالهای من
مطالبی که دوست دارم
کتابهای مطالعه شده
0امتیازات من
| ۰ دوست و پیگیر | ||||
| ۰ محتوا | ۰ پیگیری محتوا | ۰ رأیگیری | ۰ | |
| ۰ پیوست | ||||
| ۰ فیلم پیوندی | ۰ فیلم ارسالی | |||
| ۰ عکس | ۰ | |||
| ۱۱۶ دیدگاه | ۲۲۲ عکس/فیلم | ۰ | ۰ | ۱ |
عدم دسترسی
شما به این صفحه دسترسی ندارید.
اخرین روز های هشتم همش فکر میکردم نهم قراره سخت ترین سال زندگیم باشه. فکر میکردم دیگه زنگ تفریح معنی نداره، دیگه نمیشه وسط روز رفت حیاط و خندید، فقط امتحان و درس و استرس. سال بالایی ها جوری از نهم حرف میزدن انگار قراره وارد یه دنیای خیلی سخت بشیم. اما وقتی رفتیم نهم دیدیم مشاور ها و معلم راهنمامون با سال بالایی ها فرق دارن، خیلی تعجب کردم. با خودم میگفتم پس اون سختی که میگفتن کجاست؟ اوایل سال خیلی غر میزدم. میگفتم نمیخوام درس بخونم، نمیخوام امتحان بدم. وقتی اولین بار رفتم طبقه نهم و اون همه صندلی تک نفره رو دیدم که برای امتحانا چیده بودن، فهمیدم قراره چقدر آزمون بدیم و چقدر استرس بکشیم. حس میکردم دیگه تفریحی وجود نداره. ولی کم کم فهمیدم اونقدرا هم که فکر میکردم بد نیست. معلم راهنماهامون خودشون میگفتن برید حیاط، فقط ننشینید طبقه. با اون همه کار و مسئولیت باز برای ما وقت میذاشتن، تفریح میذاشتن، حواسشون به حالمون بود. بعضی وقتا حتی بخاطر ما جلوی بعضی معلم ها حرف میزدن یا از ما دفاع میکردن که حالمون بهتر باشه. اون موقع شاید عادی بود، ولی الان که فکر میکنم میفهمم هرکسی اینکارو نمیکنه. اما بخاطر آلودگی هوا هی تعطیل میشدیم تا دی ماه که دوباره دو هفته مجازی شدیم. بعد تا خواستیم برگردیم مدرسه، ۹ اسفند شد. ۹ اسفند اولین زنگ ریاضی رو گذروندیم. زنگ خورد رفتیم اتاقک مشاور هامون. اون کلاسی ها امتحان فیزیک داشتن برای همین نیومدن بیرون. ما روی طاقچه بالای شوفاژ نشسته بودیم که یهو طاقچه از جاش دراومد و افتادیم و همه خندیدیم. شاید نمیدونستیم اون خنده ها قراره جزو آخرین خنده های بیخیال مدرسه باشه. بعد رفتیم سر کلاس. انگار بیرون یه خبرایی بود. من و دریا تخته وایت برد رو میبردیم بیرون و دیدیم اون کلاسی ها خیلی سر و صدا میکنن. برگشتیم کلاس و در رو بستیم که صدا نیاد. یهو خانم حبیبی اومد گفت میز های کنار پنجره رو ببرید سمت دیوار. ما که چیزی نمیدونستیم فکر کردیم مثلا ملخ اومده یا یه اتفاق عادیه، حتی میخندیدیم. اما بعد دیدم خانم عابدین رفت بیرون و وقتی برگشت، صورتش مثل قبل نبود. یه ترس کوچیک توی چشماش بود. بعد خانم حبیبی اومد و گفت جنگ شده. گفت دشمن برای دومین بار توی سال حمله کرده و باید سریع بریم نمازخونه، پناهگاه. اون لحظه انگار زمان ایستاد. بعضی ها گریه میکردن، بعضی ها میخندیدن از شدت شوک، بعضی ها فقط ساکت مونده بودن. معلم ها به خانواده ها زنگ میزدن، همه نگران بودن. ولی بین اون ترس، همه حواسشون به هم بود. یکی دوستش رو آروم میکرد، یکی بچه ها رو جمع میکرد، یکی شعر میخوند که کمتر بترسیم. سه ماه، شاید بیشتر گذشته. اگر جنگ نمیشد قرار بود بریم کاشان. قرار بود جشن فارغ التحصیلی نهم داشته باشیم. قرار بود آخرین روز های متوسطه اول کنار هم باشیم، عکس بگیریم، بخندیم، شاید گریه کنیم. ولی همه اینا انگار یهو دود شد و رفت. اوایل میگفتیم جنگ تموم بشه برمیگردیم مدرسه. بعد گفتیم ماه بعد. بعد گفتیم حتما قبل تابستون. ولی حالا خرداد شده و ما هنوز مدرسه نرفتیم. فکر میکردم سخت ترین قسمت نهم امتحانا و درساشه، ولی آخرش فهمیدم سخت ترین قسمت این بود که نفهمیدیم آخرین زنگمون کی بود. آخرین باری که کنار هم توی حیاط ایستادیم کی بود. آخرین باری که از اتاقک مشاور ها خندیدیم کی بود. هیچ وقت فکر نمیکردم یه روز بدون جشن، بدون خداحافظی، بدون اینکه آماده باشیم، متوسطه اول تموم بشه. ما قرار بود با خاطره های قشنگ از نهم بیرون بیایم؛ نه با حسرت چیزایی که فرصت خداحافظی باهاشون رو نداشتیم. همیشه فکر میکردم خدافظی یعنی روز آخر، یعنی همه جمع میشن، عکس میگیرن، بعضیا گریه میکنن، معلم ها حرف آخرشونو میزنن و آدم میفهمه یه دوره تموم شده. اما انگار بعضی خدافظی ها اینجوری نیست. بعضی وقتا آخرین بارِ خندیدن با دوستات رو نمیفهمی آخرین باره. آخرین بار نشستن توی کلاس رو نمیفهمی آخرین باره. آخرین باری که معلم راهنمات صدات میکنه یا میگه برید حیاط و یکم استراحت کنید رو نمیفهمی. بعد چند ماه میگذره و یهو میفهمی همه چی تموم شده. الان که فکر میکنم، دلم برای درس ها تنگ نشده، حتی برای امتحانا هم نه. دلم برای همون شلوغی قبل زنگ، برای اتاقک مشاور ها، برای غر زدن درباره امتحان، برای خنده های الکی، برای وقتایی که فکر میکردیم مدرسه خسته کنندست تنگ شده. شاید سال های بعد نهم رو یادم نیاد بخاطر نمره ها یا امتحاناش؛ ولی یادم میمونه یه سالی بود که اولش ازش میترسیدم، وسطش بهش عادت کردم و آخرش بدون اینکه بفهمم ازم گرفته شد. و شاید ناراحت کننده ترین قسمت اینه که ما هیچ وقت نفهمیدیم کِی آخرین روز مدرسه مون بود… چون اگر میفهمیدیم، شاید یکم بیشتر به هم نگاه میکردیم، یکم بیشتر میخندیدیم و یک خدافظی واقعی میکردیم.
سلام شروع۹
زنگ دوم شروع ۱۰:۱۵
سلام
خیلی مممنونن خانم خاتمییی
خانم عابدین فیلمتون باز نمیشه
سلام ممنون خانم صافی چک شد☺️
سلام خیلی ممنونم برای فیلم خطکشی ها انجام شد
سلام خسته نباشید خط کشی ها رو انجام دادم اگر نیاز به فرستادن بود بگید براتون توی پیامرسان ارسال کنم
درنیکا قرار شد من توی گروه بفرستم